+ هنوز یادته...؟

...

این اواخر دیگه دلم به نوشتن نمیره! انگار همش تکراری شده...جدایی...دلم گرفته عشقم...!نه از تو...از همه ی اون روزایی که زود رفتن...ان روزایی که نمیخواستن خوشحالی من و تورو باهم ببینن!ازون ثانیه هایی که فقط بفکر خودشون بودن و از دل منوتو بی خبر...!ازون ساعتی که نتونستم واس بیشتر موندن کنارت نگهش دارم!ازون خورشیدی که مارو باهم میدید ولی بازم غروب کرد...!ولی بارونو دوس دارم ... چون بعد از مادوتا تنها کسی بود که از جداییمون گریه کرد... ی ا د ت ه ؟ ؟
فکنم از وقتی دلم از همه ی اینا گرفت فهمیدم که دلبستم...شاید از وقتی که دیدم نمیتونم تو چشات خیره شم... ی ا د ت ه ؟ ؟ آره عشقم از وقتی قلب بی احساسمو با مهربونیات نوازش کردی فهمیدم که هنوز قلبم از سنگ نشده...هنوز جایی واس دوس داشتن هست...از وقتی دلواپسی نگاتو دیدم فهمیدم که تو ام دلبستی... ی ا د ت ه ؟ ؟
ثانیه ها بهم رحم نمیکنن...اینبار آهسته تر از همیشه تو جاده ی زندگیم قدم میزنن...زودتر برگرد...تنهایی دووم نمیاری ...بذار باقیشو با هم بریم...!

نویسنده : mahya ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلواپسی

...

روزا و شبام شده مرور خاطرات باتو بودن. بغضی که اجازه شکستن نداره .سکوتی که داره خفم میکنه. زمزمه ای که فقط میگه صبر...میدونم نوشته هامو میخونی.میدونم از حالم خبر داری.قفط نمیدونم چرا کنارم نیستی...
دلم واست تنگ شده...واس همه ی لحظه های با تو بودن.واس روزایی که هر دوتامون فقط میخواستیم قشنگ باشن.واس آرامشی که 18 شبه ازم دورشده...دلهره ی خیانت که بعضی وقتا میفته به جونم جوری که انگار یه نفر بهش گفته فقط نابودش کن...ترسی که هر روز بهم میگه حق نداری عاشق شی...دستی که به دلم اشاره به سکوت میکنه...اشکی که تو چشمام خشک میشه...میدونی تنها کاری که تو این موقع ها میکنم چیه؟میگم خدا غلط کردم...اشتباه کردم...دست خودم نبود...فقط راحتم کن...نمیدونم چرا هر چی میخوام نمیتونم ...رفتی تو وجودم...خودت ... عشقت ...
راستی...خیلی دوست دارم.

نویسنده : mahya ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک