....


از وقتی رفتی نگاهم موند به در ودیوار. ذهنم به سوالایی فکر میکنه که هزار تا جواب بی رحم واس خودشون دارن.پنج روز از جدایی ما به اندازه ی سالها برام گذشت.انگار دنیا میخواد با عشقی که بهت دارم ذره ذره جونمو ازم بگیره.
دنیای پر ازدروغ و اشتباه من تنها حقیقت بی اشتباهی که داشت عشق پاک تو بود.پشیمونی زیاد داشتم ... اشتباه زیاد داشتم ...ولی تنها اطمینان فکر و قلبم عشق تو بود و...بس.
خدایا به بن بست خوردم همه ی درا بسته ست!همه ی راه ها تاریکن!میترسم.میترسم تو این ندونستنا گم شم.گوشام چیزی نمیشنوه.چشام هیچی نمیبینه.آسمون دلم فقط میباره.نمیدونم چیشد؟چرا رفت؟چرا تنها شدم؟صبرم کجا رفت؟تحملم؟این من نیستم...!خداایا خیلی خستم...انقدر که میخوام بخوابم وهیچوقت بیدار نشم.
شکستم...نه فقط قلبم...همه ی وجودم شکست و خرد شد...