...

گذشتن زمان واس انتظار داره عادی میشه.دیگه لحظات آخر پر از اشک وتردید...یه وقتایی بجای عقربه های ساعت چشمای تورو میبینم وگاهی وقتا هیچی.
این دقیقه های آخر هر چی میخوام متنفر شم نمیشه شاید دوست داشتنت نمیذاره...
هم میخوام بشه هم میخوام نشه...هم میدونم هم نمیدونم...هم تو قلبمی هم نیستی...هم عاشقم هم متنفر...اینکه چقد از رفتنت میگذره مهم نیس!من فقط احساس میکنم گم شدم تواین لحظات آخر...قراره چی بشه؟
همه چی داشته باشی و انگار هیچی نداری!همه باشن وانگار هیچکی نیست!از یه طرف امید به قشنگی وصال ورویاهای جور واجور!از یه طرف ترس از نبودن و زندگی بی تو...!واقعا این لحظات لحظه های اتنظار وحشتناکه...هرچه قدرم نخوای به روت بیاری که دلت غوغاست.هر چه قدرم دم از بی خیالی بزنی ...!راهی نیست باید دلو زد به دریا...به آسمون...به دو....ر ترین نقطه ای که نمیشه دید...!