...

روزا و شبام شده مرور خاطرات باتو بودن. بغضی که اجازه شکستن نداره .سکوتی که داره خفم میکنه. زمزمه ای که فقط میگه صبر...میدونم نوشته هامو میخونی.میدونم از حالم خبر داری.قفط نمیدونم چرا کنارم نیستی...
دلم واست تنگ شده...واس همه ی لحظه های با تو بودن.واس روزایی که هر دوتامون فقط میخواستیم قشنگ باشن.واس آرامشی که 18 شبه ازم دورشده...دلهره ی خیانت که بعضی وقتا میفته به جونم جوری که انگار یه نفر بهش گفته فقط نابودش کن...ترسی که هر روز بهم میگه حق نداری عاشق شی...دستی که به دلم اشاره به سکوت میکنه...اشکی که تو چشمام خشک میشه...میدونی تنها کاری که تو این موقع ها میکنم چیه؟میگم خدا غلط کردم...اشتباه کردم...دست خودم نبود...فقط راحتم کن...نمیدونم چرا هر چی میخوام نمیتونم ...رفتی تو وجودم...خودت ... عشقت ...
راستی...خیلی دوست دارم.