...

این اواخر دیگه دلم به نوشتن نمیره! انگار همش تکراری شده...جدایی...دلم گرفته عشقم...!نه از تو...از همه ی اون روزایی که زود رفتن...ان روزایی که نمیخواستن خوشحالی من و تورو باهم ببینن!ازون ثانیه هایی که فقط بفکر خودشون بودن و از دل منوتو بی خبر...!ازون ساعتی که نتونستم واس بیشتر موندن کنارت نگهش دارم!ازون خورشیدی که مارو باهم میدید ولی بازم غروب کرد...!ولی بارونو دوس دارم ... چون بعد از مادوتا تنها کسی بود که از جداییمون گریه کرد... ی ا د ت ه ؟ ؟
فکنم از وقتی دلم از همه ی اینا گرفت فهمیدم که دلبستم...شاید از وقتی که دیدم نمیتونم تو چشات خیره شم... ی ا د ت ه ؟ ؟ آره عشقم از وقتی قلب بی احساسمو با مهربونیات نوازش کردی فهمیدم که هنوز قلبم از سنگ نشده...هنوز جایی واس دوس داشتن هست...از وقتی دلواپسی نگاتو دیدم فهمیدم که تو ام دلبستی... ی ا د ت ه ؟ ؟
ثانیه ها بهم رحم نمیکنن...اینبار آهسته تر از همیشه تو جاده ی زندگیم قدم میزنن...زودتر برگرد...تنهایی دووم نمیاری ...بذار باقیشو با هم بریم...!