....

دنیای پراز فریاد من دوباره پر شد از سکوتی که انگار میخواد تمام دنیامو رو سرم خراب کنه.انگار فصل دوری قرار نیست تموم شه.
یبار دیگه برای هزارمین بار چشمامو بستم واز اول تقویم خاطراتمونو مرور کردم...چیشد؟اشتباه از من بود ؟از تو؟شاید از عشقمون
هر چی تو کوچه پس کوچه های فکرم میگردم راهی واس فرار وجود نداره.
وقتی از تو واز همه چی ناامید میشم رو به آسمون میکنم فقط نگاه میکنم به یه نقطه ی نا معلوم.چیکار کنم خدا؟برم؟بمونم؟
سفیدیه برفای زمستون داره بی رنگ میشه .رنگ دل تو.رنگ دل من.رنگ سکوتی که انگاری یه عمره مهری شده رو لبای هر دومون.
خستگی پرواز تو طوفان زندگی بال و پرمو شکست دیگه واس حرکت هیچی ندارم.عیبی داره!
نشستن  رو ماسه های سرد ساحل وخیره شدن به انتهای دریا اونجا که به آسمون وصل میشه و خلوت کردن با تنهایی خودم فکنم تنها راه فرار از خاطرات مبهم باشه.
راه ها یه طرفه شدن. کوچه ها بن بست. روزا تاریک. شبا بارونی.
واقعا باید چیکار کنم؟ خدا جون میشه بهم بگی چیکارکنم؟راهی هست؟