هنوز یادته...؟

...

این اواخر دیگه دلم به نوشتن نمیره! انگار همش تکراری شده...جدایی...دلم گرفته عشقم...!نه از تو...از همه ی اون روزایی که زود رفتن...ان روزایی که نمیخواستن خوشحالی من و تورو باهم ببینن!ازون ثانیه هایی که فقط بفکر خودشون بودن و از دل منوتو بی خبر...!ازون ساعتی که نتونستم واس بیشتر موندن کنارت نگهش دارم!ازون خورشیدی که مارو باهم میدید ولی بازم غروب کرد...!ولی بارونو دوس دارم ... چون بعد از مادوتا تنها کسی بود که از جداییمون گریه کرد... ی ا د ت ه ؟ ؟
فکنم از وقتی دلم از همه ی اینا گرفت فهمیدم که دلبستم...شاید از وقتی که دیدم نمیتونم تو چشات خیره شم... ی ا د ت ه ؟ ؟ آره عشقم از وقتی قلب بی احساسمو با مهربونیات نوازش کردی فهمیدم که هنوز قلبم از سنگ نشده...هنوز جایی واس دوس داشتن هست...از وقتی دلواپسی نگاتو دیدم فهمیدم که تو ام دلبستی... ی ا د ت ه ؟ ؟
ثانیه ها بهم رحم نمیکنن...اینبار آهسته تر از همیشه تو جاده ی زندگیم قدم میزنن...زودتر برگرد...تنهایی دووم نمیاری ...بذار باقیشو با هم بریم...!

/ 8 نظر / 13 بازدید
باران

سرنوشت خیلی حسوده خودش تنهاست و حالا میخواد آدما رو از هم جدا کنه.!!!!!!!!!! قشنگ بود[چشمک]

باران

سلام دوست جونی...آپممم!![قلب]

پسر بد

حالم بد شد! خیلی غمگینانه است شادتر باشی بهتره

محمد

سلام محیا جوووون ممنون که بهم سر زدی ببخشید که یکم دیر جواب تو دادم نتم قعطه برای همین خیلی دیر به دیر میام خوشحال شدم بازم سر بزن[قلب][ماچ]

باران

سلللللللللللام....عیدت مبارک××××××××××××××××××××!!!!!!![ماچ]

جو جوی بلا

وبلاگت عالیه امید وارم پسر بد یه روزی قدرتو برا همیشه بدونه

asal

بیچاره عروسک! دلش میخواست زار زار بگرید،اما خنده بر لبانش دوخته بودن....